عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

141

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

علاء الدين چلبى - پسر دوم مولانا هم - دست داشت . شمس با " كيميا خاتون " وصلت كرده بود و به اين دختر كه اندكى پس از ازدواج درگذشت ، دل‌بسته بود . زمستان بود . براى عروس و داماد در تابخانه در يكى از صفه‌هاى مدرسه جاى داده بودند . علاء الدين چلبى ، هرگاه كه به ديدن پدر خويش مىرفت ، احتمالا از روى عناد ، از آن صفه عبور مىكرد . به روايت سپهسالار ، يك روز شمس به علاء الدين گفت : نور چشم من ، گرچه تو به آداب ظاهر و باطن آراسته‌اى ، اما بعد از اين بايد بدين خانه سنجيده درآيى « 1 » . ظاهرا واقعه‌اى كه سپهسالار ، در لفافه ادب بيان كرده است ، اندكى خشن‌تر اتفاق افتاده بوده است . شمس خود مىگويد : علاء الدين را ديدى چگونه تهديد كردم ؟ در پرده گفتم : جبه است به حجره است . گفت : بازرگان را بگويم تا بياورد . گفت : نى . من او را منع كردم كه به حجره بيايد ، مرا تشويش ندهد ، آن موضع جهت خلوت و تنهايى اختيار كردم " « 2 » چنان كه معلوم است ، شمس ماجراى منع خود را آشكارا به لفظ : " تهديد " توجيه مىكند . دشمنان شمس ، از اين فرصت استفاده كردند و گفتند : اين چه جسارتى است كه بيگانه‌اى بيايد و نور چشم صاحبخانه را به خانه راه ندهد ! شمس چون كينهء دشمنان ديد ، به سلطان ولد گفت : مىبينى چه حالى پيدا كرده‌اند ، آيا مىخواهند مرا از مولانا جدا كنند و بعد از من به شادى نشينند ؟ اين‌بار چنان سفرى خواهم كرد كه كس نداند كجايم . سالها خواهد گذشت و از گرد من كسى اثرى نخواهد يافت . چنان گم خواهم شد كه دمها و دورانها بگذرد تا بگويند بىگمان دشمنى او را كشته است . شمس ، مكرر اين سخنان را به سلطان ولد مىگفت . و ناگهان روزى ناپديد شد « 3 » . سپهسالار اين واقعه را عينا از " ابتدانامه " گرفته است ، اما پس از نقل مطالب سلطان ولد ، اين نكته را هم علاوه مىكند كه : صبح روزى كه شمس ناپديد شد ، مولانا براى ديدار شمس به مدرسه آمد . چون عزيز خود را نيافت ، دوان به خوابگاه

--> ( 1 ) رسالهء سپهسالار ، ص 133 ( 2 ) مقالات ، نسخهء فاتح ، ج 2 ، b و a 53 ( 3 ) ابتدانامه ، ص 52